|
|
|
|
|
كليدي در يك دست و قلم در دست ديگرم است نمي دانم چه بنويسم و در حيرتم من كه اين همه ناگفته دارم چرا نمي توانم به سادگي بگويم و قفل دلم را نمي توانم بگشايم شايد چون در وادي گفتار ساده افتادم ، اينچنينم . . . و يا شايد ، چون قفل دلم دير بسته شده به اين آساني باز نمي شود آه خداي من ! . . . حرفهاي دلم درون يك صندوق آهنين با هفت قفل است كه هيچ كليدسازي نمي تواند قفل هاي آن را باز كند بارها سعي كردم با قطره ، قطره ي اشكم قفل را بگشايم . . . اما تلاشم بي اثر بود پس حال كه نمي شود بازش كرد . . . يادتان باشد آنزمان كه من را روي سكوي غسالخانه گذاشتند ، با چكش تمام اين قفل ها را بشكنيد تا به ناگفته هاي من پي ببريد نه . . . نه . . . اينگونه نكنيد ! بگذاريد اين حرفهاي دلم با من در آغوش خاك رود و فقط بين من و كليدساز زمانه بماند چون هيچ قفلي نيست كه او نتواند بگشايد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:43 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هواي سرد مرا به درون خانه دعوت كرد و من در افكار پريشان خويش باز و باز و باز . . . صداي ظلم را شنيدم به ياد روزي افتادم كه در اين هواي سرد ، مادر ،مادر مهربانم ما را در زير چادرش با دختران فاميل به تفريح برد آن زمان بود كه آنها هر كدام به طريقي از پدرشان تعريف كردند و من و آرزو . . . . . . مات و مبهوت به زبانشان كه چون نيش ماران مي ماند خيره شديم در تمام طول راه وحشتناك رفت و برگشت من در پي پاسخي براي آن دختركان بودم . . . وقتي به مقصد رسيديم سر خود را با افتخار بالا گرفتم و گفتم : (من بابا دارم ، ولي باباي من روي ديوار چسبيده ) و نگاه آرزو شاد از اينكه پاسخي توپنده به آنها دادم و در چشمان مادر نازنينم يك حلقه اشك كه من حاظرم خود را فداي يك قطه اشكش كنم و نگاه تمسخر آميز آنها به من من نمي دانستم كه آن يك قاب بي ارزش است كه فقط عكس پدرم را در خود جاي داده است . . . و باز اين هواي سرد مرا به روزي برد كه دايي مرا از روي پايش بلند كرد ،دخترانش را روي پاهايش گذاشت و به آنها شكلات داد و ما اين لحظه ها را به اين اميد تحمل مي كرديم كه . . . عاقبت يكروز . . . پدرمان مي آيد و ما را در آغوش مي كشد و مي بوسد و مي بويد آن زمان ما آنقدر بچه بوديم كه نمي توانستيم اين شعر فروغ را بخوانيم : "كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است " حالا وقتي آن زمان را به ياد مي آورم و با حال مقايسه مي كنم ، مي بينم : فقط مادري مانند مادر ما كافي است تا به تمام آن دختركان فخر بفروشم و من آن زمان اين را نمي دانستم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 9:57 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی انسان آرزوهایی می کند که میداند برآورده شدن آن دور از ذهن است مانند من که در چرخش ثانیه ها گم شده ام و آرزو میکنم کاش می شد عقربه های ساعت به عقب بازمی گشت اگر خواسته هایم برآورده می شد ، از خدا می خواستم : مرا به خواب های کودکی ام که از آن جز کابوس هایی وحشتناک چیزی به یاد نمی آورم ، می برد آنگاه صحنه های تلخ کابوس های گذشته ام را از تخته ذهنم پاک می کردم و به جای آن تصویرهای زیبایی حکاکی می کردم با آن پیرمرد و پیرزنی که به خوابهایم می آمدند مدارا می کردم و می پرسیدم : چرا خاطرات کودکی مرا پر از خط کردند . . . نه ، شاید اگر می گذاشتم آن آبهای جوش را روی من بریزند ، دیگر به خوابهایم نمی آمدند و من هر شب مجبور نبودم از دست آنها فرار کنم و با فریاد از خواب برخیزم آن شبهای کودکی مادرم بود که الهه ی کوچک خود را در آغوش میگرفت و وقتی من گرمای آغوشش را احساس می کردم خوشحال می شدم از اینکه باز شبی دیگر از دست آن دو فرار کردم و ناراحت از اینکه شبی و شبهایی دیگر در پیش است من هیچگاه از مرگ کسی خوشحال نشدم ولی احساس می کنم آن پیرمرد و پیرزن کابوس های من مرده باشند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:11 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
در هر لحظه از هر روز به تو سلام می دهم و با توحرف میزنم . دوست دارم از آرزوهایم با تو بگویم ، از عشق و محبت با تو بگویم ، از دریای بیکران با تو بگویم و از چهار فصل زیبایت سخن بگویم. چه دلپذیر است دیدن این زیبایی ها .
بارالها :با تو سخن میگویم ، اما سخنان تو را گوش نمی کنم . چگونه با این حال توقع داشته باشم مرا حاجت روا کنی پروردگارا : من تشنه عشق توهستم ولی در این کویر قلبم ، هیچ آبی نمی بینم ، که مرا سیراب کند ، یا رب ، آنقدر از دریای بیکرانت دور شده ام که هر چه می روم به جای نزدیکتر شدن ، دورتر می شوم. آه خدای من : دیگر خسته شده ام هر چه تلاشمی کنم نمی رسم ، آنقدر در امیال نفسانی خود غوطه ور شده ام که همه خوبی ها را تار می بینم. بار خدایا : آنقدر بر چهره خود لبخند تصنعی نقاشی کرده ام که دیگر توان کشیدن این نقش را از دست داده ام. آفریدگارا :چگونه عطر خوش تو را استشمام کنم در حالی که تمام حس بویایی مرا دنیا پر کرده است . دیگر بس است ، برای امشب بس است . هر چه بیشتر پیش تو اعتراف میکنم بیشتر به بد بودن خود یقین حاصل. خدایا : تو که توبه . . . شاید بدتر از مرا پذیرفتی ، مرا هم ببخش. الهی آمین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 22:20 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی رنگهای رنگین کمان را می بینم به یاد محبت های گوناگون تو می افتم وقتی پاکی قطره های باران را می بینم به یاد پاکی و بی آلایشی دل تو می افتم وقتی روشنایی می تابد به یاد خانه امید ساخته شده به دست تو می افتم وقتی در سحرگه طلوع خورشید را نظاره میکنم به یاد طلوع خوبی های هر روزه تو می افتم وقتی از کسی نام آشنای عشق را میشنوم به یاد عشق نثار شده از سوی تو می افتم وقتی نیلوفر بی خار را می بینم به یاد بی آزاری تو می افتم وقتی که به نظاره سبزه می نشینم به یاد سبزی ایمان تو می افتم ولی وقتی که کمر خمیده تو را می بینم به یاد سختی هایی که بر تو تحمیل شده می افتم هر روز که صورتت را میبینم گویی زردتر و شکسته تر از پیشین است تو از غم ما تب می کنی و ما به فکر خویشیم وقتی راه را گم می کنیم راه درست را نشانمان می دهی وما باز راه خود را می رویم چشمان پر ماتم تو را می بینم و به یاد سختی های زندگی می افتم که بر شانه های به ظاهر زنانه تو فشار می آورد مادرم ، من عشق به پدر را تجربه نکردم ولی عشق به تو و عشق تو به ما را بیشتر از دیگران درک کرده ام دوستت دارم و امیدوارم گاهی اوقات که موجب آزار تو میشوم مرا ببخشی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:28 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
. . . پرستو ، درهای آرزو را چرا بستی و دروازه های امید را شکستی . . .پرستو ،جدایی را تو آغاز کردی و ناگاه همانند جغد شومی سرآواز باز شد . . . پرستو ، محیط خانه ی ما امشب دلتنگ است و تمام آرزوهایم در این شب پرپر شد . . . پرستو جدایی را چرا آغاز کردی و دل من را که بی نیاز از ناز بود نیازمند کردی . . . پرستو ، هر روز صبح انتظار ورودت را می کشم وهمانند گذشته منتظر صدای بال تو . . . پرستو ، نمی دانم چند روزی است بر لب پنجره که میروم جز مه و غبار چیزی نمی بینم . . . پرستو ، انتظارت را باتمام وجود می کشم وهر صبح آدینه خواهان دیدارت هستم ( به امید آنروز ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:15 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
. . . کویر، هر آنچه می بینی خاک است وماسه بادی وکوه چه باد زیبایی می آید و خاکی که بلند می شود آدمی را به خیلی جاها می برد و یا ماسه بادی ، . . . وقتی به صورتت می خورد گمان می کنی کمی از عذابت کاسته می شود وکوههایی که وقتی چشمت به آن می خورد به یاد عظمت خدا می افتی. من از درخت . . . گل . . . دریا . . . بیزارم ، من خورشید را دوست دارم و آسمان پر ستاره کویر را ، چون یاد گرفتم به آنچه دارم قناعت کنم من دختر کویرم و در کویر لذت می برم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 21:0 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
زود باشيد زود باشيد اميد دارم ، اميد . هر کس اميد ندارد بيايد ، نور می فروشم . امروز از اين کوچه خورشيد عبورمی کند . بياييد زود باشيد . من به زيباترين روز اميد دارم . شايد آن زيباترين روز همين حالا باشد . هر چيزی را که خنده و شادی برای شما و ديگران به ارمغان می آورد به تاخير نيندازيد . زود باشيد ، زود باشيد اميد دارم ، شادی دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:57 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند بزرگ است با جهانی کوچک ، ولی من کوچکم باعشقی کوچک به اندازه جهان ، با اينکه عشق من کوچک است در نظر خدا ، ولی او از زيبايی اين عشق محروم است من مادری دارم . . . بزرگ . . . زيبا . . . افتخار انگيز که خدا ندارد و من می توانم بر او فخر بفروشم همين دلگرمی کودکانه برای چند سال باقی عمر مرا کافيست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:59 توسط الهه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی کن زندگی ساختن سهل است اما زندگی کردن بسی سخت عمر کوتاه وما تنها به زندگی عمر را افزوده ايم ونه زندگی را به سالهای عمرمان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:18 توسط الهه
|
|
||